تبليغاتX

کد آهنگ

مرجع کد آهنگ


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس

ورودی های رشته ی زبان انگليسی در سال 89

این وبلاگ شخصی نبوده و متعلق به همه ی بچه های کلاس است

Tiny’s party

نوشته شده در جمعه 1391/02/08 ساعت 18:12 توسط سیاوش

Hello everyone

Wellcome to the Tiny's party

قٍالِبــ و اِسمايلے هاےِ كـــيكـــــkikoــو

First of all

Drawer-bung please bring bear for all of us

Cheer up

Cheer up

 Now Dj times

Please rising volume for dancing

It’s a new generation

of party people

Get on the floor dale

RedOne

Let me introduce you to my party people

In the club… huh

گروه گل یاس

Please everyone stand up for dance

Be relax

You are dancing

And I closeing my eyes

Now say happy birthday times

Happy birthday Tiny

Happy birthday tiny

Please snuff your candels

ooOooOooOoo

OooOooOooOooO

oOooOooOooOooOo

I hope you living 120 years

Happy birthday tiny

Now cut the cake

Please give me a larg piece of this

Happy birthday tiny

Now open your gifts

This larg gift is from me

Happy birthday tiny

I want to say happy birthday to you by Turkish language : 1

Dogum gunun kutlu olsun

I want to say happy birthday to you by India language : 2

Janam Din ki badhai

I want to say happy birthday to you by Spanish language : 3

Feliz Cumpleaños

I want to say happy birthday to you by Italian language : 4

Buon Compleanno

I want to say happy birthday to you by Japanese language : 5

Otanjou-bi Omedetou Gozaimasu

I want to say happy birthday to you by Romanian language : 6

La Multi Ani

I want to say happy birthday to you by French language : 7

Joyeux Anniversaire

At last I want to say happy birthday to you by Persian language : 8

Tavalodet mobarak

گروه گل یاس

[ ]

Elevator

نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/24 ساعت 13:30 توسط سیاوش

An Amish boy and his father were in a mall.  They were amazed by almost everything they saw, but especially by two shiny, silver walls that could move apart and then slide back together again.

The boy asked, "What is this, Father?" The father (never having seen an elevator) responded, "Son, I have never seen anything like this in my life, I don't know what it is."

While the boy and his father were watching with amazement, a fat, ugly old lady moved up to the moving walls and pressed a button. The walls opened, and the lady walked between them into a small room. 

The walls closed, and the boy and his father watched the small numbers above the walls light up sequentially.

They continued to watch until it reached the last number, and then the numbers began to light in the reverse order.

Finally the walls opened up again and a gorgeous 24-year-old blond stepped out. 

The father, not taking his eyes off the young woman, said quietly to his son, "Go get your mother.


ادامه مطلب
[ ]

اولین نوروز بدون پدربزرگ...

نوشته شده در دوشنبه 1391/01/07 ساعت 17:40 توسط سیاوش

Happy New Animation

دروووووووووووووووووووووووووووود...

سال نو مبارک...

امیدوارم بر عکس من ساله نو رو خوب شروع کرده باشین...

و تا آخر هم همینجور خوب ادامه پیدا کنه...

من از جملات کلیشه ای میگذرم...

مثل همیشه عید ویییییییییییییییییییییییییییینگ اومدیم شوشتر...

اما امسال لحظه ی تحویل سال یکم فرق داشت با سال های قبل...

امسال بابابزرگ نبودش...

لحظه ی سال تحویل همه رفتن سر خاک...

منم که از این رسومه بی سر و ته سر در نمیارم و خوشم نمیاد موندم توو خونه...

موندم به بچه داری...

مامور این بودم که اگه کوروش بیدار شد بخوابونمش تا مامانش بیاد...

خلاصه که اصلا متوجه نشدم کی سال تحویل شد...

با لباس چرکوهام نشسته بودم پا من و تو...

نه لباس نو پوشیدم...

نه حموم کردم...

نه ریشمو زدم...

نه با کسی رو بوسی کردم...

نه سفره چیده بودیم...ziba

هر کی میومد توو خونه اون اول میگفت سال نو مبارک...

منم میگفتم وای ببخشید امسال که تنها بودم اصلا متوجه نشدم کی سال تحویل شد...

امسال بهترین لحظه ی سالو اصلا ازش لذتی نبردم...

کس میشه دیگه این افکار دوران جاهلیت از ذهن مردم بیرون بیاد خدا میدونه...

تا اون بنده خدا بود کسی کاریش نداشت...

حالا که رفته گذاشتنش رو سرشون حلوا حلواش میکنن...

بگذریم...

 

[ ]

اکس پارتی م.م (2)...

نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/24 ساعت 16:21 توسط سیاوش

دروووووووووووووووووووووووووووووووووود...

 م.م...

یا راحله...

فرقی نداره...

هر چی اسمت باشه مهم نیست...

خودتی که باحالی...

پارسال یادم رفت به موقع واست مطلب بذارمو شرمنده شدم...

اما این دفعه دیگه اشتباهمو رو تکرار نمیکنم...

خب خب بذار ببینم چی داریم...؟

فشفشه که تموم شد...

ترقه هم که نداریم...

مشروبامونو هم که خوردن تموم...

الان دیگه خودمونیمو خودمون...

خودمونیم که باید مجلسو گرم کنیم...

پس دی جی بیا توو...

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای...

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووااااااااااااااااااااااااااااااای...

پلیسا اومدن...

پلیسا اومدن...

 

فرار کنید فرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار...

اوه اوه این پلیسه با تانک اومده...

Smileys

آقا به خدا اینجا تولده نه میدون جنگ...

آقای پلیس به خدا هر چی بود دیشبیا خوردن تموم شد ما هیچی نداریم...

به خدا ما پاکیم...

به خدا ما داشتیم شربت و شیرینی میخوریم...

به خدا خانومام که میرقصیدن من چشمامو بسته بودم...

آقای پلیس به خدا اینا بودن داشتن میرقصیدن من فقط نشسته بودم...

آقا به خدا اصلا صاحب مجلس کس دیگه ایه...

آمبولانس دیگه برای چی...؟!!!

من میگم ما سالمیم شما آمبولانس خبر میکنید...؟

ااا...

اااااااااااااااااا...؟!!!

دست بند چرا میزنی بهم...؟!!

م.م من توو دانشگاه بات تصویه میکنم...

اومدم تولد واست بگیرم...

سر از بازداشتگاه دراوردم...

تا ساقی ماقی و قاچاقچی ماچاقچی بهم نچسبوندن برم وکیل بگیرم...

 

[ ]

چهارشنبه سوری (1390)...

نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/24 ساعت 16:18 توسط سیاوش

درووووووووووووووووووووووووود...

ساعت چهار بود که از خونه زدم بیرون رفتم اصفهان...

توو راه برگشت با سیل ترافیک رو به رو شدم...

جماعت همه داشتن میرفتن بیابون واسه برگذاری چهارشنبه سوری...

پلیس خدمت گذار هم که وروودی بهارستانو بسته بودو خلاصه معلوم نبود کی به کیه...

با یه مکافاتی اومدیم توو...

وقتی از واحد پیاده شدم بوی باروت رو کاملا حس میکردم...!!!   شکلکهای جالب آروین

بس که فشفشه مشفشه زده بودن این ملت...

با خانواده رفتیم بیرون...

کلی فشفشه بازی کردیم...

بابا و مامانم کلی از روو آتیش پریدن...

سارام که همش با دوستاش بود...

بعدم همکار بابام گوشیشو گم کرد...

دخترش تینا ۱۲ سالشه...

انقدر گریه کرد...Crying 1

میگفت تقصیر من شد...

من گفتم بیایم اینجا...

آخی...

هر چی نازش میکردیمو دلداریش میدادیم هم فایده نداشت...Sobbing

بعدم که شاهرخ و ایمان از صفاییه اومدن اینجا...

مام رفتیم توو بیابونای اطراف...

الان دقیقا میخوام براتون شرح بدم اون صحنه هارو...

اگه زیر ۱۸ داره این مطلبو میخونه دیگه نخونه...!

پسر و...

دختر...

قاطی...

یکی بزن...

ملت برقص...

دختر بی روسری...

پسر با بطری... شکلکهای جالب آرویــــــــن

دختر بی مانتو...

پسر مست...

دختر با لباس مجلسیه بیب بیب...!!!

سیاوش و شاهرخ و ایمان فرار...!!!

خلاصه که فرارو به قرار ترجیه دادیم و برگشتیم...

گفتیم الانس که کار دستمون بدن...

اینه که نه هوش دارن نه حواس...

شانسم که نداریم...

یهو دیدی پلیس خدمتگذار ریخت...

دید زورش به مستا نمیرسه ما بیچاره هارو گرفت...Belly Laugh

خلاصه که جاتون خالی...

من که دیشب یه سفر رفتم آویزونا و اومدم...

جوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم این ملت که وسط ایران اسلامی آویزونا راه انداخته...ROTFL

[ ]

اصغر فرهادی و اولین اسکار تاریخ سینمای ایران...

نوشته شده در یکشنبه 1390/12/14 ساعت 20:38 توسط سیاوش

درووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

وووووووو

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود...

ای جوووووووووووووووووووونم...

ای جونم اصغر فرهادی...

آی دردو بلات بخوره تو سر خودم...

توو سر بدخواهات...

توو سر اونا که چشم دیدنتو ندارن...

عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتم...

آخی...

دخملشو نگاه...

[ ]

مجلس بزم ستایش (2)

نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/11 ساعت 18:4 توسط سیاوش

درووووووووووووووووووووووووووووووووود...

تولد تولد تولدت مبارک...

مبارک مبارک تولدت مبارک...

...

بیا شمعارو هوووووووووووووووف کن...

که صد سال زنده باشی...

...

آخی...

ستایش اولین نفریه که تا الان ۲ بار واسش تولد گرفتم...wink smiley for orkut, myspace, facebook

آخی...

ببینم تو چرا کلاساتو نمیای...؟

مگه چند جلسه کلاس میذارن که تو بخوای همینشم نیای...؟

البته میدونی بین بچه ها شایع شده غیبتت واسه این بوده که رفتی دنبال کیک و شربت و شیرینی و برگذاری یه مجلس مشتی...

جووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم مجلس مشتی...

دی جی بزن بترکون مجلسو با این فیس خفن و ابروهای هشتی...

جووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم دی جی با این ابروهای هشتی...

شایع شده میخوای ببریمون واسه تولدت کیش با کشتی...

جووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم کشتی...

دی جی واسمون بخون آهنگ دختر رشتی...

جووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم رشتی...stick figure sings at microphone animation

مشتی و هشتی و کشتی و رشتی همه شون بهونه ای بودن واسه اینکه بگم تولدت مبارک...

۱۲۰ سال زنده باشی...

 خب حالا که واست تولد گرفتم سهم کیک منو دوبل بذار...

در ضمن کیک شکلاتی سفارش بده...

نوشیدنی هم که طبق معمول م.م میاره...

[ ]

آنی...

نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/10 ساعت 8:0 توسط سیاوش

دروووووووووووووووووووووووووووووووووود...

آنی کیست...؟

آنی کجاست...؟

این ها اصلا مهم نیست...

مهم این است که یه روز اومد اینجا نظر گذاشت و بنده رو تهدید کرد که واسش تولد بگیرم...

منم از ترس...

و از درد مجبوری دارم واسش تولد میگیرم...

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآ...

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ...

دی جی بیا وسط...

بزن بترکون مجلسو...

همچین بترکون که آنی نتونه سر جاش بشینه و بلند بشه بیاد وسط...

منم قول میدم چون مجلس دخترونس...

و من نامحرمم...

چشمامو ببندم..

جونه من راحت باشین...

فقط حواستون به نوشیدنیا باشه که بالای ۱۸ هستن یا نه...

آهان...

آنی هم که فقط حق داره بخوره رانی...

آنی و رانی...

امیدوارم که درستو خوب بخونی و کنکورتو خوب بدی...

ولی از من به تو نصیحت که زمین شناسی نخون...

مخصوصا بخش مزخرف کانی ها...

آنی و رانی و کانی...

امیدوارم هرچه رودتر ازدواج کنی بری دنبال زندگیت که دیگه منو تهدید نکنی...

آنی و رانی و کانی و  مانی...

امیدوارم که عزیز شوهرت باشی...

اونم واسه تو عزیز باشه...

به زبان خودمون هانی هم باشین...

آنی و رانی و کانی و  مانی و هانی...

منم که از منچستریونایتد خوشم نمیاد...

مخصوصا از این بازکنش نانی..

آنی و رانی و کانی و  مانی و هانی و نانی...

جون تو این یکی رو دیگه همین جوری گفتم...

آخه دیگه کم آوردم...

همیشه هم میگن قافیه که به تنگ آید...

سیاوش به جفنگ آید...

آره اینو از رو من گفتنووو بعضیا به خودشون نسبتش دادن...

بیخیال بگذریم...

همه این حرفارو زدم که بهت بگم آنی جووووووووووووووون تولدت مبارک...

فقط یه لطفی کن برش کیک منو با پست سفارشی واسم بفرست...

مرسی...

لطف کن خامه اش زیاد باشه...

[ ]

پارسال همین موقع...

نوشته شده در سه شنبه 1390/11/25 ساعت 15:15 توسط سیاوش

درووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود...

وای که چقدر انرژی دارم...

پارسال همین موقع بود...

همین موقع بود که یه مطلب نوشتم توو وب راجع به ولنتاین...

اما آن کجا و این کجا...

آخی..

الان چقدر حالم خوبه...

چقدر حال امسالو پارسالم با هم فرق دارن...

به نظر من روز عشق ما ایرانیا سپندارمذگان هستش...شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

پس اونجا بیشتر واستون مینویسم...شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

اینجا فقط میخواستم یادی از خاطراتم کرده باشم...

و بگم که تک تکتون توو خاطراتم حضور دارین...

یه چیز دیگه هم بگم...شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

درسته ولنتاین مال ما نیست...

اما خیلی جالبه که توو این روز هر دختری یه کادو دستش میگیره و از خونه میزنه بیرون...

و متقابلا پسرا هم کادو در دست راهی میشن...

هر چی هم که امنیت اخلاقی میذارن باز ملت کارشونو میکنن...

جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم...

وووووووووووووو...

وووووووووووووووووووووووووووووووووووو...

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو...

چیزی نیست چیزی نیست...

ویبره ی گوشیم بود...

اس ام اس اومد...

اس ام اس...

[ ]

ترم چهار

نوشته شده در شنبه 1390/11/22 ساعت 19:45 توسط سیاوش

دروووووووووووووووووووووووود...

۱۱/۲۵ اعلام برنامه کلاسی... (که یهویی تغییرش دادن... اول ۲۵ام بود حالا شده ۲۶ام...)

۱۱/۲۷ آغاز کلاس ها...

۱۲/۶ تا ۱۱/۱۲ حذف و اضافه...!!!!

یعنی میری سر کلاس بعد میگی دیگه من نمیام...

یا مثلا یه کلاسو میری اما اسمت توو لیست نداشته ی استاد نیست...

به این میگن حذف و اضافه به معنای واقعی...

[ ]

منو تهرانو باباو مامانو ساراو خاله و اشكانو كوروشو ... اوه شوهر خالم يادم رفت...!!! (شماره ی 2)

نوشته شده در دوشنبه 1390/11/10 ساعت 18:14 توسط سیاوش

دروووووووووووووووووود...

Smiley

Smiley

Smiley

Smiley

Smiley

آخی...

مامانم مریض شد...

سرفه و گلو درد...زبانکده محصل

گوشاش عفونت کردن...زبانکده محصل

گلوشم عفونت کرد...زبانکده محصل

دکترم کلی قرص و کپسول واسش نوشت...Smiley

آخ آخ که چقدر هوای تهران آلودس...

خوب شد زودی برگشتیم...

 آره خلاصه...

رفتیم تهران...

نشتیم توو ماشینو برو بریم...

تهران که رسیدیم...

آدرسو از یه راننده تاکسی پرسیدیم...

رفتیم و رفتیم...

یهو رسیدیم به یه دوراهی...

جاده با بلوک جدا شده بود...

بابام گفت برو راست...

منم رفتم...   شکلکهای جالب آروین

یهوووو دیدم یکی...

بووووووووووووووووووووووووووق...

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق...

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق...

نگاه کردم اون طرف بلوکا...

دیدم راننده تاکسیس...

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی مگه نگفتم از این طرف...؟

خب خب جرا میزنی...؟

چشم الان میام اون طرف...

رفتم اون طرف...

تا افتادم پشت سرش وایساد مسافر سوار کنه...

جلو زدمو رفتم...

باز رسیدیم به یه دوراهی...

بابام این بار گفت برو چپ...

منم رفتم...

تا رفتم گفت ای وای اشتباه شد...

تا گفت اشتباه شد من گازشو گرفتم...!!!

گفت چته چرا انقدر تند میری...؟

گفتم د آخه اگه تاکسیه ببینه باز اشتباه رفتم این بار دیگه میکشتم...

خلاصه رسیدیم خونه خاله...

آخی...

کوروش رو که یادتونه...؟

۳ یا ۴ ماه پیش در مورد بستری شدنش توو بیمارستان گفتم واستون...

آخی..

تازه ۲ سالو ۵ ماهشه...

عینکی شده...

عزیزم...

نینی کوچولو...65.gif

انقدر باحال شده بود...

تازه دیگه حرفم میزد...

بهش میگفتم بگو میام...

میگفت میام...

میگفتم بگو میرم...

میگفت میام...

بهش میگفتم بگو دایی..

میگفت دایی...

بگو چایی...

میگفت دایی...

آخی...

خیلی نازو باحال بود...

تازه آهنگ هم میخوند...

یالا بیا پیشم...

یالا بیا پیشم...

جوووووووووووووووووووونم دی جی کوروش...

شب اول که میخواستیم بخوابیم...

ساعت ۱ بعد از نصف شب...

یهو دیدم صدای موزیک میاد...!!!

یه دوره گرد داشت آکاردئون میزد...Free Animations

شوهر خالم گفت:

یه دختره ای هست اینجا...

راحته...

همیشه با تاپ و شلوارک میاد توو بالکن...

این پسره که آکاردئون میزنه هم جوونه...

میاد اینجا میزنه که دختره بیاد توو بالکن...

جوووووووووووووووووووووووووونم سانفرانسیسکو...

تا مطلب بعد...

[ ]

کلیات زبان شناسی

نوشته شده در جمعه 1390/10/30 ساعت 20:44 توسط سیاوش

دروود...

بچه ها میخواستم بدونم درس کلیات رو چیکار کردین...

پاس شدین یا نه...

اگه لطف کنید توو نظراتون بگین ممنون میشم...

آخه میگن اگه تعداد زیادی یک درس رو نیارن...

دوباره امتحان گرفته میشه...

اگه هم دوست ندارید با اسامی که همیشه نظر میذارید بگید با اسم دیگه ای نظر بذارید...

اگه از بقیه بچه ها خبر دارید هم بگید...

مرسی...

[ ]

مشروط...

نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/28 ساعت 18:34 توسط سیاوش

دروووووووووووووووووووووود...

تموم شد تموم شد دیریدی دی دید تموم شد...

امتحانا تموم شد...

خاک توو سره عموم شد...!!!

حسن کچل حموم شد...

خواهرشم هووم شد...!!!

چیزی نیستا... ذوق زده شدم که امتحانا تموم شدن...

حالم دست خودم نیست...

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخیش که بالاخره امتحانا تموم شدن...

حالا میرسیم به بخش زیبای مشروطی...

کی مشروطه شده حالاااا...؟

خودش بگه یالاااا...!

بله دیگه...

دانشگاهه و...

درس نخوندنو...

پایان ترمو...

مشروطیت...

جووووووووووووووووووووووووووووونم مشروطیت...

امشب دیگه میخوام با خیال راحت بشینم طغرل ببینم...

بعدم یه دل سیر پی یی اس بزنم...(همون فوتبال خودمون)

خلاصه که امشب تا صبح بیدارم...

یه فیلم مشتی هم گرفتم...

که البته اونو بعد از طلوع میبینم...

در ضمن کریسمس هم مباااااااااااااااااااااااااااااااااااارک...

[ ]

یک اشتباه کوچولو...

نوشته شده در شنبه 1390/10/10 ساعت 11:20 توسط سیاوش

دروووووووود...

عزیزان اشتباه شده...

همین الان توو سایت دانشگاه دیدم...

نوشته امتحان دستور و نگارش ۲ اشتباه بوده...

تمامه سوالات اشتباه طراحی شدن...

همش زمان...!!!

همش مدال...!!!

زیادی چرند نبودن...؟

آخه چی بودن این سوالات...؟

طراحشون کی بود...؟

خجالت نکشید وقتی سوالارو طرح کرد...؟

من پیر شدم پای این کتاب...

کچل شدم...

موهام ریخت...

اونوقت از هیچ جاش سوال نداده...

هی وااااااااااااااااااای من...

چی کار کردش...

چ اینجوری شد یهو...؟

بگذریم...

آخی...

از جلسه که اومدم بیرون...

درو باز کردم یهو دیدم...

 axsara.blogsky.com

آخی...

سایکی وایشاده منتظلم...

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووش...

حجالتم دادیا...

بذال علق شلمندگیو از پیسونیم پاک تنم...Phew

حالا من چوچولی جبلان تنم...؟

وایشا تا اژ حوحشالی یه حلکت بژنم واشت...

حوب بود...؟

دوش داشتی...؟

ا این دیگه کیه...؟

ااااااااااااااااااااااین دیگه کیه...؟

خاله رالی...؟

آره خودشه...

خاله من که درسمو خوب خونده بودم پس شکلاتم کوووو...؟؟؟!!!

چرا واسم شکلات نیاوردی...؟!!!

جای شکلات سر کارم میذاریو پونصدی تقلبی بهم میدی...؟!!!

باشه باشه دارم برات...

بذار وبلاگ که ساختی هکش میکنم...

[ ]

سیاوش کچل میشود...!

نوشته شده در شنبه 1390/10/03 ساعت 18:15 توسط سیاوش

درووووووووووووووووود...

هی روزگار...

دیدین...؟

دیدین کچل شدم رفت...؟!!

ای داد بیداد...

از دست زمونه...

از دست استاد خدابنده که تک تک موهامو از دست اون کندم...cloob chocolat 11.gif

جووووووووووووووووووووووونم استاد خدابنده...

از دست استرس امتحانا که موهامو ازم گرفت...

باد باد...

از دست باد که اومدو موهامو برد...

از دست این سلمونیه...

از دست این کافی نتیه...

از دست این...

از دست اون...

...

...

خب از بحث اصلی دور نشیم...

آره داشتم میگفتم...

خواهشا این قسمت رو با ریتم بخونید...!

سیاوش...

غلط کرد...

کچل کرد...

دیدی آخر همه رو...

چه جوری...

خدابنده مچل کرد...!

گرفتش امتحانو...

همه مارو هچل کرد...

سیاوش...

که دادش...

یکی دستورو آوا...

دوتا صفرو بغل کرد...

 جووووووووووووووووووووووووووووونم...

خب بریم سراغ مطلب بعدی...

خواهشا این قسمتو شیشو هشت بخونید...

 چرا این ر رفیعی...

که هست خانم شریفی...

نکردش مارو دعوت...

بدون ما توو خلوت...

گرفتش او تولد...

عجب کردش تقلب...

نبودش رسم ما این...

چه بد کردش به آیین...

به آیین رفاقت...

نبودش این عدالت...

بریدی کیک و خوردی...

یه قاچم نیاوردی...

جووووووووووووووووووووووووووونم...

بگویم من یه تبریک...

تورا دیدم ز نزدیک...

و این هم هدیه ی توست...

که بر تو کرده ام پست...cloob chocolat 26.gif

آقا جان خلاصه که تولدت مبارک...cloob chocolat 28.gif

 

بای بای تا پست بعدی... cloob chocolat 38.gif

[ ]

صبح یلدا...!

نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/30 ساعت 19:45 توسط سیاوش

دروووووووود...

جوووووووووووووووووووووووووووونم صبح یلدا...!!!

عزیزان الان اصلا وقت ندارم...

این استاد خدابنده همه برنامه هامو به هم ریخت...

فقط اومدم شب...

نه صبح یلدارو بهتون تبریک بگم...

امیدوارم شب خوبی در کنار خانواده داشته باشید...

و این شب پارسی رو گرامی بدارید...

[ ]

سوال های استاد خدابنده (دستورنگارش 2)

نوشته شده در سه شنبه 1390/09/08 ساعت 20:7 توسط سیاوش

خدانگهدار...!!!

چیزه ببخشید...

دروود...

من هنگ کردم...

معذرت میخوام...

دست خودم نیست...

شما هم که سوالاتو ببینید مثل من میشین...

آخی گناه دارین شما هم هنگ میکنین...

جا داره تشکر کنم از استاد خدابنده واسه وقتی که صرف کردن برای طراحی سوالات...

با سپاس فراوان از ایشون...

آدرس سوالاتو براتون گذاشتم...

برای ذخیره ی فایل...

روی آدرس کلیک کنید...

توو صفحه ای که باز میشه دریافت فایل رو بزنید...

save رو بزنید...

آدرس دلخواهتونو مشخص کنید...

مجددا save رو بزنید...

اگه میخوان سوالاتو ببینید جای save  رو open کلیک...

اگه مشکلی بود نظر بذارین حتما راهنماییتون میکنم...

http://s2.picofile.com/file/7198194080/soal.docx.html

در ضمن سوالات رو توو ادامه ی مطلب هم میتونید ببینید...

تا پست بعدی...


ادامه مطلب
[ ]

خودم و خودم و خودم و خودم...

نوشته شده در سه شنبه 1390/08/17 ساعت 20:52 توسط سیاوش

دروود...

میگم امروز کلاس شعر ساده بود...

جاتون خالی رفتم دانشگاه...

چه جمعیتی اومده بود...mahsae-ali

غلغله...

قلقله...

هم با غ هم با ق...

از بس که شلوغ بود...

خودم بودمو استاد...mahsae-ali

جوووووووووووووووووووووووووووووونم...

جونم خودم...

جونم استاد...

بنده گان خدا (بچه های ادبیات)...

هیچکدوم با خبر نشده بودن که کلاسه...mahsae-ali

جووووووووونم تینی...

جووووووووووووووووووووووووووونم نیتی...mahsae-ali

جوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم حافظه ی تینی که توو خاطرش موند که اگه خبری شد به من اطلاع بده...

جا داره طی مراسمی ازت تقدیر بشه...

و تندیسی جهت یادبود بهت اهدا کنم...

ایول داری...

خلاصه که رفتمو یه حالی کردم با این استاده...

جنمو داشتین...؟

واسه یه نفر استاد کلاسو تشکیل داد...

جووووووووووووونم خودمو جنمم...

بعدم که کلاس تموم شد : قار قور قار قور...

خلاصه رفتمو یه ژتون گرفتم...

غذا مرغ بود...

اما با اجازتون مزه ی ماهی میداد...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۳ تا قاشق خوردم دیدم دور انداختنش ملس تره...

انداختم رفت...

۳۰ مین بعد این دل من شد رخت شور خونه...

از شکم درد بیریک میزدم...mahsae-ali

آآآآآآآآآآآآآخ...

الانم حالم خراب شد...

بای بای تا فردا...

[ ]

نمیشناسم...! نمیشناسی...! نمیشناسد...! نمیشناسیم...! نمیشناسید...! میشناسند...!!!

نوشته شده در شنبه 1390/08/07 ساعت 19:5 توسط سیاوش

سلام...

نه...

سلام نه...

دوستش ندارم...

چون یه کلمه ی عربیه...

دروود...

دروود رو دوست دارم چون فارسیه...

دروود به همه...

میدونید امروز چه روزیه...؟

آره...؟

اگه گفتین جایزه دارین...

امروز اصلا روز نیست...!!

چون توو تقویم اسمی ازش نیست...!!!

جای تعجبه اما اصلا تعجب نداره...!!!!

امروز زادروز کوروش کبیر...

نه کوروش کبیر رو هم دوست ندارم...!!!!!

چون کبیر هم یه کلمه ی عربی...

کوروش بزرگ رو دوست دارم...

حالا کوروش کیه...؟

هیچکس...

کوروش که اصلا عددی نیست...

کوروش اصلا رقمی نیست...

کوروش اصلا شخصیت مهمی نیست...

کوروش اصلا توو تاریخ اسمی ازش نیست...

بابا کوروش دیگه کیه آخه...؟

جالبه...

ما ۲۵۰۰ سال تاریخ داریم...

اما اسمی ازش نیست...

اونوقت تو همین آمریکا...

اونوقت توو همین اروپا...

وقتی یه ساختمون سنش به ۱۰۰ سال میرسه دیگه خرابش نمیکنن...!!!

چرا...؟

خب واسه اینکه بگن ۱۰۰ سالشه و یه اثر تاریخیه دیگه...!

حالا ۱۰۰ کجاو ۲۵۰۰ کجا...

اما آخه ۲۵۰۰ که عددی نیست بابا...

واسه همین هم ۷ آبان توو تقویم به نام کوروش بزرگ ثبت نشده...

اونم توو تقویم سرزمین خودش...

این در حالیه که توو دنیا این روز رو مردم بسیاری جشن میگیرن...

کتاب...

کتاب تاریخ...

دیگه توو کتاب های تاریخی که توو مدارس تدریس میشه هم اسمی از کوروش نیست...

یعنی فاجعه...

این بخش حذف شده...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی بچه میره مدرسه اما در مورد جدش بهش درس نمیدن...

خوبه دیگه...

دیگه چی ازین بهتر...؟

همون بهتر که اسمی از بنیان گذار حقوق بشر هیچ جا نباشه...

چون واقعا کار بی ارزشی کرده و باعث ننگ تاریخ شده...

نمیدونم دیگه چی بگم...

حرف که میزنیم میگن ساکت...

حرف هم که نمیزنیم یاد پدرمون میوفتیم که میگه ایستاده مردن بهتر از روی زانو زندگی کردنه...

آره...

کوروش پدر تمام ما ایرانیاست...

نسل تمام ما به کوروش برمیگرده...

و من به داشتن چنین پدری افتخار میکنم...

حتی اگه اسمش توو تقویمم نباشه...

حتی اگه توو کتاب های درسی اسمی ازش نباشه...

همه اینو خوب میدونیم که تاریخ رو نمیشه نابود کرد...

این جاست که باید بگم:

نمیشناسم...! نمیشناسی...! نمیشناسد.! نمیشناسیم...! نمیشناسید...! میشناسند...!!!

آره ما هیچکدوم نمیشناسم...

اما خارجیه بهتر از ما میشناسند...

ما تا حالا تاریخ کشورمون رو نخوندیم...

اما اون خارجیا خوندن...!

جالبه...

نمیشناسم...! نمیشناسی...! نمیشناسد.! نمیشناسیم...! نمیشناسید...! میشناسند...!!!

[ ]

پیشی کیو بخوره...؟؟!!

نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/04 ساعت 18:23 توسط سیاوش

دروود بی پایان...

جونه من...

این تن بمیره...

گوشی کی بود دو هفته پیش سر کلاس یهو صداش در اومد که:

پیشی بیا منو بخور...http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/187.gif

همون روز که اقای بشارت چند بار سر کلاس تکرار کرد...

امروزم بعد از دو هفته تا صدای گوشی میومد میگفت:

پیشی بیا منو بخورو بذارین...http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/219.gif

جوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم...

واقعا در تعجبم...

دانشگاهه یا زنگ تفریح...

یه دانشجو دو هفته ای یک بار باید بره کلاس...؟http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/183.gif

واقعا که...

این دانشگاهو پیشی بخوره رودل میکنه...http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/204.gif

این انتظاماته جدید که اومده دیگه کیه...؟

خودمونیما کلا اوته...http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/200.gif

امروز از دم کارته همه رو نگاه میکرد...http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/198.gif

میترسید یه دفعه به دانشگاهشون دست برد بزنن...

این انتظاماتو هم پیشی بخوره رو دل میکنه...http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/204.gif

خدایا...

استاد خدابنده هم که کشته مون با این درس دادنش...http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/195.gif

ورق میزنه و میگه این جا که چیزی نداره...

این صفحه رو خودتون بخونید...

این فصل که اسونه...

استاد خدابنده رو هم پیشی بخوره رودل میکنه...http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/204.gif

غذا...

غذاشونم که افتضاحه...

نه میشه خورد...

نه میشه برد...

غذاشونم پیشی بخوره رودل میکنه...http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/204.gif

پس بیخیال همه اینا میشیم و نتیجه میگیریم که:

پیشی بیا منو بخور...

[ ]